تبليغاتX
شهپـــــــــــر
آغازی ديگر
بازگشت به پست قبل

مدتهاست یه خواسته ای دارم که شدیدا ذهنم رو مشغول و متمرکز به خودش کرده. این خواسته نه مورد تایید کائناته و نه مورد تایید بندگان خدا. فقط مورد تایید خودمه و بس.

دوستی به من گفت بیا و تسلیم خدا و کائنات شو. تو با این خواسته ات در رحمت الهی و کائنات رو روی خودت می بندی.شاید خیری در نشدن این کار برای تو هست و شاید با نشدن این کار فضای جدیدی بروی تو باز بشه. بیا و تسلیم خواست خدا شو و از این خواسته در گذر.

احساساتم خیلی جریحه دار بود و اومدم تسلیم شدم. و پست قبلی رو نوشتم و از خدا خواستم که راه درست را به من نشون بده و یک لحظه منو به حال خودم وا نگذاره.

ولی حالا چی؟

تسلیم که نتونستم بشم هیچ تازه با کائنات هم سر جنگ رو شروع کردم. در جهت خواسته ام  بطور نا خواسته کارهایی می کنم ولی اتفاقاتی می افته که منو از اون کار باز داره اما من خر خودم رو می رونم.

آخرش هم می دونم راه به جایی نخواهم برد اما این خواسته خواسته ی دلمه. بارها توی خواب و تو بیداری به من گفته می شه که راجع به این موضوع فکرنکنم. ولی هر کار می کنم نمی شه.

فکر کنم این آرزو رو باید آخرش با خودم به دنیای دیگر ببرم.

چون به هیچ شکلی نمی تونم بپذیرم و تسلیم بشم. حالا به خاطر اینکه کمتر آسیب ببینم و کمتر احساستم جریحه دار بشه گاهی تصمیم می گیرم که زندگی رو به مسخره بگیرم و اونو بی ارزش حساب کنم. گاهی می رم تو خودم و گاهی یه جورایی می خوام تسلیم بشم اما در درون خودم هنوز به هیچ توافقی نرسیدم.

نمی دونم چطوری می تونم خودم رو آروم کنم.

معنا ها و مفهوم ها دیگه برام مثل گذشته نیست و روز بروز احساس می کنم از معنا خالی می شم همه ش هم بخاطر این خواسته ست که به هیچ شکلی سر صلح و سازش باهام نداره. 

 مجبورم همه چیز رو بدست گذر زمان بسپارم و از طرفی هم یه جورایی با کائنات کنار بیام .البته نه اینکه من تسلیم بشم بلکه اونا یه جورایی با من هم آوا بشند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:45  توسط ramat  | 

خدایا به اتکای تو دل بی قرارم را به دریا زدم 

و با توکل بر تو چنین کردم.

و به آنچه تو می خواستی تن در دادم.

گر چه مرا توان عبور از این صخره نبود

 و عاقبت سقوط.

پس خود را به دست امواج خروشان رودخانه ی سرنوشت می سپارم.

و از تو می خواهم لحظه ای مرا به حال خود وا مگذاری.

خدایا دست از مقاومت بر می دارم.

پس راه درست را به من نشان ده و توانی به من عطا کن

تا بتوانم آنچه را که تو برایم مقدر نموده ای با آغوش باز بپذیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:24  توسط ramat  | 

 

 

یه مطلبی رو می خوام بگم که مدتهاست رو دلم سنگینی می کنه و اون اینکه همه ما آدمها بلا  استثنا درگیر نفی و انکاریم.

بله

 نفی و انکار.

من چهار شکل نفی و انکار رو تا حالا شناختم که ریشه ی همه ی ناملایمات روحیمون در اون نهفته است.

۱- زمانی که نیمه ی خالی لیوان را می بینیم  اما نیمه پر را نمی بینیم.

۲- زمانی که نیمه پر لیوان را می بنیم  اما نیمه ی خالی را نمی بینیم.

۳- زمانی که لیوان پر را خالی می بینیم.

۴- زمانی که لیوان خالی را پر می بینیم.

 

این آخریه بیش از همه لطمه می زنه و انرژی زیادی رو از ما به هدر میده.

بد نیست درباره اش یه کمی فکر کنیم. 

 

پ.ن

در جواب فریبا باید بگم که:

من اسم اینو می ذارم خودکشی روانی چون یه جورایی خودم باهاش درگیر بوده و هستم. البته هر چند شدت یافته ی همون حالت چهارمه. 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:38  توسط ramat  | 

احساس یک بچه عقابی را دارم که تازه سر از تخم داره در می یاره.

نه توان پرواز داره و نه توان شکار.

فقط به آسمون نگاه می کنه.

این تازه اول ماجراست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:4  توسط ramat  | 

مدت 2 ماهه كه درد و رنج شديدي را در درون خودم احساس مي كنم. به جايي رسيده ام كه ديگر هيچ چيز برام جالب نيست، هيچ چيز رو دوست ندارم و حتي از چيزي هم بدم نمي ياد يعني در حقيقت به جايي رسيده‌ام كه خواستن و نخواستن برام معني نداره، بودن و نبودن، دوست داشتن و دوست نداشتن، همه و همه در حقيقت معني و مفهوم خودشان را برام از دست داده‌اند. توي زندگيم كسي را نمي بينم ، چيزي را هم نمي بينم  وقتي با خودم حرف مي زنم و از خودم مي پرسم چي مي‌خواي در جواب به خودم مي گم: هيچ . از خودم مي پرسم چي دوست داري در جواب مي گم هيچ. مي‌پرسم از چي بدت مياد مي گم هيچ. مي گم از چي متنفري باز مي گم هيچ.

نه از چيزي لذت مي برم ، نه انگيزه اي دارم، نه ميلي به يك چيز جديد دارم ، نه دوست دارم تغييري توي زندگيم بدهم و احساس مي كنم از بند همه ي اين چيزها گذشتم. زندگي برام معني و مفهومي نداره يعني اين همه سال با اين همه حركتها و نتيجه گيري هايي كه توي زندگي ام داشتم، من را به جايي رسونده كه حالا احساس تهي بودن مي كنم. احساس مي كنم هيچي نيستم. دنياي به اين بزرگي هم برام هيچي نيست. نه زشتي مي‌بينم نه زيبايي ، نه خوب نه بد، فقط چيزي كه هست احساس مي كنم يه شهامت عاطفي تو وجودم هست كه اين حالت را مي تونم ابراز كنم.

 

 مشكلم را با بعضي از افراد در ميان گذاشتم و هركدام چيزي به من گفتند .

يكي مي گفت افسرده شدي. يكي مي گفت بهانه گيري مي كني و ناسپاس شدي . ديگري مي گفت بخاطر اينه كه هيچ مشكلي نداري و اگه مشكلات ما را داشتي هيچ وقت اينطوري نمي شدي.  بعضي گفتند بخاطر تنهايي بيش از حده و بايد فكري به حال خودت بكني. يكي مي گفت ببين چي مي خواي، تو مي دوني چي نمي خواي ولي نمي دوني چي مي خواي، يكي ديگه مي گفت سرتو به يه كاري گرم كن. يكي مي گفت برو به طرف خدا.

يكي مي گفت مراقبه كن . يكي ميگفت خودت رو رها كن. يكي گفت عبادت كن. يكي گفت برو به طرف موسيقي، يكي گفت برو زبان ياد بگير، يكي ديگه گفت عشق را تو وجود خودت تقويت كن. يكي گفت دچار كرختي روحي شدي و سعي كن نيروي جنسي را در خودت تقويت كني، يكي گفت برو دنبال اهدافت، يكي گفت برو كلاس تكنولوژي فكر. يكي گفت ارتباطاتت را قوي تر كن و به رفت و آمدهات بيشتر اهميت بده.

يكي گفت روان درماني، يكي گفت نياز به دارو داري، يكي گفت برو مسافرت، يكي گفت مشاوره. يكي گفت هنوز درگير گذشته اي و بايد گذشته را به دست فراموشي بسپاري.  خلاصه سرتون را درد نمي آرم هر كسي راهكاري به من ارائه داد.

 

ولي چيزي كه هست هيچكدام از اينها من را ارضاء نمي كنه چون خيلي از اين راهها را رفتم و فقط حالمو بدتر كرده.

تنها تو زندگيم يه عشق داشتم و دارم که هميشه به اون فكر مي كنم وبه خودم تعهد دادم كه تا آخر عمر  اونو دوست داشته باشم و هميشه ذكر و خيرم او بوده و هست. هر چند سخت و دردناكه دل کندن و رها شدن از اين عشق.ولی اگه از اون هم بخوام دل بکنم اونوقت ديگه هيچي ندارم كه بخواهم به اون فكر كنم.

 

حالا چي هستم ؟ هيچ

 

ولي نه پوچ!

 

نگاه سطحي به اين مسئله ما را به يافتن يك راه حل يا يك راه علاج رهنمون مي كنه ولي تلنگر دوستی منو از خواب بیدار کردو حالا من احساس مي كنم كه وارد لايه ي جديدي از زندگي شدم. و نيازي به علاج يا درمان نيست بلكه فرايند رشد ما انسانها اينگونه ما را هدايت مي كنه كه ما براي مدتي خواه كوتاه يا بلند، از همه چيز خالي بشيم ، خالي تا حد صفر .نه انگيزه‌اي نه هدفي‌، نه زندگي، نه حركتي‌، نه شتابي، نه تغييري‌، نه خدايي، نه عشقي، نه‌...

 

بعد از اين خالي شدن كه يك فرايند بسيار دردناك، سخت ، و طاقت فرساست، مي تونيم از نو پر بشيم . پر شدني كه مي تونه تولدي ديگر و سر آغاز و نقطه عطفي براي يك زندگي جديد باشه. ولي بستگي داره كه چگونه فكر كنيم با عقل و انديشه يا با قلب، دل و احساس . اينجا جاييست كه عقل و انديشه و منطق قادر به هدايت ما نيست.

اينجا همانجايست كه اگر غفلت كنيم به سوي پوچگرايي مي‌غلطيم و من در اينجا و حالا تا حدودي حس و حال پوچگرايان را احساس و درك مي كنم.

پی نوشت ۱:

پس از گذشت سه روز

هنوز

از خدا نتونستم رها بشم

از عشق هم

پی نوشت ۲:

دیگه نمی خوام زندگی را انتخاب کنم. منتظر می مونم تا زندگی منو انتخاب کنه.

پی نوشت ۳:

گاهی در حقیقت رها شدن شکلی از فرار از زندگی واقعی و واقعیتهاست.

پی نوشت ۴:

یه آرامش نسبی بدست آوردم ولی فکر نمی کنم پایدار بمونه.

پی نوشت ۵:

۱- مغایرت درون و برون ۲- بحران یا بیداری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:44  توسط ramat  | 

 

 

بياد مي‌آورم گاه رفتنت را

و لحظه ی وداعت را

كه به او گفتي

 

"خوشبختي من لحظه مرگ من است

آنگاه كه عشقت را با  قلبم

به زير خروارها خاك

و به سرزمين پاك ابديت ها خواهم برد."

 

تو تنها نيستي

 

به ياد عشقهاي نافرجام و نا ممكني كه با قلبهاي پاك به سر زمين پاك ابديت رفتند و خواهند رفت.

و در آنجا جاودانه خواهند ماند.

 

والنتاين مبارك.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 20:9  توسط ramat  | 

برای رفتن به بهشت راه دیگری هم هست؟

یا حتما باید بمیریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:14  توسط ramat  | 

سلام .

تولدم مبارک.

واقعاْ احساس خوبی دارم امروز و جام توی لباسهام نیست خوشحالم از اینکه یک سال دیگه از زندگیم گذشت و با گذر این مقطع زمانی خودم و زندگیم خالی از تغییر نبود.

نقاط عطف. استحاله ها . تغییرات و چالشها همچنان ادامه دارند ولی با این صعب الپذیرش بودنم  گاهی دچار مشکل می شم. بخشی از وجودم علیرغم اینکه چیزی رو می پذیرم هنوز گاهی اوقات باهام لج بازی می کنه و از درون باهام درگیر می شه. یکی از هدفهای زندگیم اینه که با این قضیه یه جوری کنار بیام.

چند وقته می خوام یه چیزهایی از خودم بنویسم که فکر می کنم بدرد شما هم بخوره که انشااله در اولین فرصت این کار رو خواهم کرد.

---------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱:

ممنون از فریبا و ممنون از عاطفه که قبل از نوشتن این پست تولدم رو تبریک گفتند. من هم تولد فریبا رو بهش تبریک می گم چون امروز روز تولد او هم هست.          

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:9  توسط ramat  | 

سلام

 

آيا تا بحال به اين موضوع  فكر كرده ايد كه بسياري از كارها، آدمها، مسائل، و چيزهاي كم اهميتي در زندگي ما وجود دارند كه ما براي آنها اهميت بيش از حد قائليم و بيش از حد به آنها مي پردازيم ؟

 يعني در حقيقت نبايد چنين باشد و بايد از ميزان تمركزمان بر روي آنها بكاهيم.

 

آيا تا بحال به اين فكر كرده ايد كه در زندگي مان شمار زيادي از آدمها، كارها، مسائل، و چيزهاي پر

اهميتي وجود دارند، كه ما آن اهميت لازم را به آنها نميدهيم و كمتر از حد ممكن بر روي آنها تمركز

 مي كنيم؟

يعني در حقيقت بايد به تمركزمان بر روي آنها بيافزاييم .

 

آيا تا بحال به اين فكر افتاده ايد كه برخي از چيزها يا مسائل يا  كساني كه در زندگي ما وجود دارند ،

بايد از زندگي ما حذف شوند.

 

و آيا تاكنون به اين فكر افتاده ايد كه چيزها، افراد، و كارهاي زيادي در زندگي ما وجود و حضور

 ندارند كه وجود و حضور آنها براي زندگي ما لازم و ضروری است. 

 

قدري در اين باره فكر كنيد .

 

من فكر مي كنم همه ما به نوعي با  چنين وضعي روبرو باشيم. وقوع چنين تغييراتي مي تواند پويايي و

 بهره وري لازم را براي ما به ارمغان بياورد.

 

       مي توانيد امتحان كنيد.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:30  توسط ramat  | 

سلام بر دوستان خوبم.

 

از اينكه اينكه دوباره مي بينمتون خيلي خوشحالم. و منو ببخشيد از اينكه نتونستم در اين مدت به كامنتهاي خوبتون جواب بدم.

راستش تو اين مدت خيلي روي خودم كار كردم. كلاسهاي مختلف رفتم . جلسات مختلف و دوره هاي مختلف را گذراندم. روي ذهنم خيلي كار كردم . روي خودم و حالا نيز روي وابستگي هام دارم كار مي كنم. توي اين مدت پويش هاي زيادي داشتم. و همچنين گذرهاي زيادي را تجربه كردم.

 

اما

 

 عليرغم همه‌ي حركات و تغيرات، حس مي كنم يه نيروي مرموزي در درون ما انسانها هست كه دقيقاً ما را با همه ي تجربيات و آگاهي هايي كه بدست مي آوريم . به همان نقاط و جايگاههايي مي برد كه آنها را در زندگي،  بخصوص در شكستهايمان بارها و بارها تجربه كرده ايم. مثلاً :

 

-          در زندگي عاشق افرادي مي شويم كه علاقه‌ي چنداني به ما ندارند، و پس از شكست آن عشق و گذر زمان دوباره عشق را كه مي خواهيم تجربه كنيم، مي بينيم عاشق فرد ديگري شده ايم كه او نيز به ما علاقه ندارد. و اين روند در زندگي بعضي از ما انسانها بطور مكرر و يكسان اتفاق مي افتد.

-          در زندگي تجربه كرده ايم از يك سوراخ بارها و بارها گزيده مي شويم و باز تكرار مي كنيم و طعم شكست را مجدداً مي چشيم.

-          بعضي افراد بطور پي در پي به هر چيز كه دست مي زنند براي آنها ضرر و زيان به بار خواهد داشت.

-          بعضي از از افراد بطور مرتب دچار تصادف مي شوند.

-          بعضي افراد بد شانسند .

 

و حتي برعكس بعضي افراد در همه ي زمينه هاي ذكر شده بالا  موفقيت هاي شاياني را تجربه كرده اند.

 

 

بعضي معتقدند كه اين كار توسط ضمير ناخودآگاهمون  انجام ميشه و ما بايد اونجا را تغيير بدهيم. ولي من فكر مي كنم علت ديگه اي هم داره .

 

در اين مورد شما چي فكر مي كنيد؟ منتظر اعلام نظرتون هستم. چون من فكر مي كنم كه همه ما  به نوعي و به شكلي در گير چنين مسئله اي هستيم.  

  

شاد و پيروز  باشيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:23  توسط ramat  |